X
تبلیغات
رایتل

هنوز در سفرم

چهارشنبه 28 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 09:12 ب.ظ

Oh Yes/ Charles Bukowski

Oh Yes

there are worse things than
being alone
but it often takes decades
to realize this
and most often 
when you do
it's too late
and there's nothing worse
than 
too late. 

چهارشنبه 16 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 08:36 ب.ظ

On Being a soul mate

People think a soul mate is your perfect fit, and that’s what everyone wants. But a true soul mate is a mirror, the person who shows you everything that’s holding you back, the person who brings you to your own attention so you can change your life. A true soul mate is probably the most important person you’ll ever meet, because they tear down your walls and smack you awake. But to live with a soul mate forever? Nah. Too painful. Soul mates,

they come into your life just to reveal another layer of yourself to you, and then they leave.


~Eat, Pray, Love/ Elizabeth Gilbert

دوشنبه 14 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 12:24 ق.ظ

دم

ولی مرگ نیست.
این را پیر ثانیه پوش می گوید
او لحظه ها را در مشتش می گیرد
و در گوششان می گوید «سلام» 
بویشان می کند و لبخند می زند
و رهاشان می کند که بروند.
لحظه ها را در مشتم می گیرم
به چشمان کورشان نگاه می کنم و لبخند می زنم
از بویشان مست می شوم.
باز فراموش می کنم لحظه ای را در مشت گرفته ام
و نمی دانم که لحظه از گرمای مشت من آب می شود
یا که از شرم پرواز می کند، فرار می کند
از پیر می پرسم چگونه یادش می ماند
چه گونه حساب لحظه ها را دارد
پیر ثانیه پوش پاسخ نمی دهد
هیچ نمی گوید
جز این که برای خود تکرار کند
ولی مرگ ...

چهارشنبه 15 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 05:42 ب.ظ

تنگی است نوشتنش، عنوان هم می‌خواهی؟

When the chips are down, these uh, these "civilized people", they'll eat each other

 ‍~ Joker/ The Dark Knight



 + کتاب‌ها بیان تجربه و شهود‌ِ آدم‌ها هستند، و هر کس که روشن‌تر و صریح‌تر آن را گفته باشد کتاب خوب‌تری نوشته است. به گمانم هر کتاب را هم باید در کانتکستِ خاص و تشریفاتِ درستش خواند تا بتوان فهمید‌ش. نیچه را نمی‌شود در تخت‌خواب خواند ، در نظرت پاک دیوانه‌ می‌آید یا احمق. باید بالای کوهی بخوانی‌ دور از تنفس ناپاک هر جنبنده‌ و با نیم‌نگاهی به شهر گُه‌گرفته. جایی که خواندن مثلا استوارت‌میل ، او را در در نظرت به دیوی پلید و فرومایه مبدل می‌سازد. و هر کتابی بر روی تنهایی مریخ باید خُرداندیشانه به نظر برسد.


  +  کوری را دو بار خواندم. یک‌ بار وقتی زمین هنوز جوان‌تر بود -در تخت‌خواب لابد- و یک بارچند وقت پیش در یک جایِ کارگاه‌مانند ، با یک عالم آدم که این‌ور و آن‌ور می‌رفتند و ساکت نمی‌شدند. خیلی نایس به هم لبخند می‌زدند و می‌گفتند سلام. کوری بار اول یک کتاب معمولی بود – البته این را نمی‌شود گفت. وقتی همه از یک کتاب تعریف می‌کنند حتی اگر معمولی باشد باید ازش تعریف کنی و هیچ‌وقت نگویی «ممولی بود»، و گرنه حسابی بهت حالی می‌کنند که اندازه‌ی گاو سرت نمی‌شود و سوات نداری، متسفانه-  وقتی وَسَطای شورش تیمارستان، ساعت شش شد –ساعت شش در کارگاه کذایی یعنی اُغواغ – از توی کتاب بیرون آمده بودم. کور نبودم. می‌دیدم.


  +  وقتی کور نیستی. می‌بینی. -نه فقط دیدن. می‌شنوی، بویشان می‌کنی-  وقتی می‌بینی به آنچه دیده‌ای فکر هم می‌کنی. متفاوت فکر می‌کنی. می‌فهمی چطور دروغ می‌گویند، پشت‌هم‌اندازی می‌کنند، کلک می‌زنند و زور می‌گویند. آن وقت از خودت می‌پرسی چرا نمی‌بینند؟ چشم که دارند. -بعضی‌هاشان چشم‌های خیلی خوبی هم دارند- چرا چشم‌هایشان را باز نمی کنند، چرا می‌ترسند، چرا کسی برای‌شان خوب است که نفهمد، که نبیند، که بی‌خیال شود، که خودش بزند به کوچه‌ی علی‌چپ. چرا اگر بی‌خیال نشوی – به قول هِبِل- خواب دنیا را آشفته کرده‌ای. آب در لانه‌ی موران ریخته‌ای. 


 + کوری یک شَر دیگر هم دارد. وقتی نمی‌بینند خیال می‌کنند بقیه همه کورند. بقیه همه نمی‌بینند. احساس دانش از کوری دیگران غرورشان را شکل می‌دهد. اعتماد به نفس‌شان را بی‌نهایت می‌کند و حماقتشان را کامل می‌کند. به گمانم این تنها گناهیست که وجود دارد.


 + یک نفر در گودر نوشته بود اگر ساراماگو بود بینایی آدم‌ها را پس نمی‌داد. من اگر جای ساراماگو بودم، بینایی آن‌ها را این‌جوری نمی‌گرفتم. آنها خوب فهمیده بودند که کور هستند –که خود دانش بزرگی است، سقراط می‌گفت داناترینِ انسان‌هاست چون می‌داند که نمی‌داند- اگر من کوری را می‌نوشتم آدم‌ها را کم‌کم کور می‌کردم. جوری که خودشان نفهمند کور شده‌اند. اصلاً تغییرات فکری و اجتماعی این جوری‌ست. ندیدن یک چیز و بی‌خیال شدنش و بعد یک چیز دیگر و می دانیم سومی و چهارمی هم می‌آید و پنجمی، تا کار به جایی می‌رسد که جلوی چشمت سر آدم‌ها را می‌برند و تو سطح دغدغه‌ات وضع هوا و پایین‌تنه‌ی کیم ‌کارداشیان است. کوری ، نداشتنِ یک حس نیست، کوری از دست‌دادن شعور است، نداشتن خرد ، مرگ احساس.



 + ما از کی کور شدیم؟


یکشنبه 29 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 03:32 ب.ظ

در باب شدن

"The Stone Age didn't end because we ran out of stones." The oil age will not end because we've run out of oil. It will end because people invent alternatives.

~ Former Saudi oil minister Sheik Ahmed Zaki Yamani



شنبه 31 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 11:13 ب.ظ

Eternal Sunshine of the Spotless Mind

چه شاد است دسته‌ی راهبه‌ها!

جهان به فراموشی‌شان می‌سپارد؛

چون جهان را به فراموشی سپرده‌اند.

تابش ابدی ذهن پاک!

هر دعاشان پذیرفته است و هر آرزوشان واقعیت...

~الکسندر پوپ


+ چطور می‌شود فراموشی را یاد داشت؟ چطور می‌شود چیزی  را به‌ دست فراموشی سپرد؟ می‌دانم که این را می‌شود کرد؛ چون‌که فراموش کردن یک فعل است. Forgetting is a verb!


+ خطرناک نیست. سخت است لابد. ولی چرا فراموش‌کردن سخت است؟ چرا پاسخ‌ ناخودآگاهمان به فراموشی مقاومتی روانی است و جسمی؟ چرا تلاش‌مان در فراموش کردن مذبوحانه هاست؟ چرا ناخودآگاه‌مان از فراموشی بیزار است؟ برای پاسخ گفتن به این مقدمه‌ای باید.


+ فروید گفته بود ناخودآگاه ما شهوت‌پرست است. یعنی پاسخ‌های ما به اتفاقات محیط در زمینه‌ی میل جنسی‌ تعیین می‌شود. آلفرد آدلر مخالف استاد بود و انگیزه‌ی روانی ناخودآگاه  را قدرت‌طلبی(اراده‌ی معطوف به قدرت) می‌دانست. یونگ نظر فروید و آدلر را نپذیرفت و اعتقاد داشت انسان ماهیتا موجودی‌ست خودخواه و پاسخ‌هایش بابت خودخواهی‌اش است. راستش نظر من به نظر ایشان نزدیک‌تر است.


+ اگر بپذیریم انگیزه‌ی روان‌مان خودخواهی است ،‌ باید بپرسیم خود چیست؟ خود خود من است یا چیز دیگریست؟  خود واقعی‌ست یا پندار است؟ 


+ گمانم می‌توانیم بدون این که بدانیم خود چیست قبول کنیم خاطره‌ها و تجربه‌های‌مان آن را شکل می‌دهند. همه‌ی خاطره‌هامان ، خوب و بدشان. خود ما نیست اگر خاطره‌ها نباشند. خوب و بدشان.


+ فراموش کردن مترادف است با کشتن خاطره‌ها. بی‌خیال شدن خود. کاری که از راهبه‌ها بر می‌آید لابد. درگیر چیزی -کسی- شدن یعنی فروختن روح.او دیگر جزیی از تو شده‌است؛ از خود تو. ما همه‌چیز را تغییر دادیم. هیچ‌چیز مثل اولش نخواهد شد.


+ گلن مک‌گان می‌فرماید:


I am still trying to forget you and its been all these years

but I can't forget you your in my tears 


بله

این‌جوریاس 

سه‌شنبه 27 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 11:56 ب.ظ

آن چیست که می‌خشکد

این درخت بخشکد

بر آسمان خط‌های سختی می‌اندازد

و ابرها را پاره می‌کند.


دیدن آسمان‌های خطخخطی

روح ما را به درد می‌آورد

روح هر دو ما.

شکل‌پاره‌هایی که ابرهای پاره می‌سازند

دل ما را می‌سوزاند

دل هر دو ما

چون چیزهایی را به خاطر ما می‌آورد

که خواستیم فراموش کنیم.


نیک‌بخت است این درخت لابد

که زردآلوها را از خود آویخته است

و فراموش کرده است خشکیدن را

و فراموش کرده است آسمان‌های خطخخطی را

و فراموش کرده است ابرهای پاره‌پاره را

و بدبختیم ما

- بله ما که قلب‌هایمان آینه‌ بود -

که از همان روز اول می‌دانستیم همیشه خشکیده‌ایم.


* صفت خطخخطی از مهدی موسوی قرض گرفته‌شده‌است.

چهارشنبه 21 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 09:09 ب.ظ

هویت ، خود خواهی ، شخصیت ، خاص بودن و معماری

 I always wanted to be somebody. I should have been more specific.

‍~ Lily Tomlin


شخصیت و خاص بودن و ایجاد هویت؛


+ امید ِ به‌جایی ست که در قصه‌های ِ خوب شخصیت‌ها -و شخص‌ها- را ببینیم و بشنویم؛ نه تیپ‌ها -کلی‌گویی آفت شعر است گویا-. شخصیت‌ها که خاص نباشند، کم‌کم تیپ می‌شوند.


+ شخصیت‌‌ها باید ایده و هدفی خاص داشته باشند. هر کدام زبان و لحن ِ خود، پیشینه و پسینه و داستان ِ خود و منطق و معنای ِ خودشان را داشته باشند. باید پیام و احساس ِ مختص خودشان را در خواننده ایجاد کنند و کانال‌های ِ حسی و شهود باید برای ِ آنان پیکربندی شود.  


+ مگر معماری تلاشی نیست برای روایت ِ قصه‌ای؟ کتابی نیست که خواندنش زور است؟ خواننده‌ی عزیز‌ ِ قصه از شخصیت‌ِ پر و پیمان لذت می‌برد ؛ کاشف ِ گیج ِ فضا هم از یک مکان -و روحِ مکانی- خاص. 


+ خاص بودن یک معماری مخاطب را می‌گذارد تا برداشت خود را از فضا داشته باشد. همان طور که خواننده از هر شخصیت برداشت ِخودش را دارد. همان‌طور که  شخصیتی برایش دست‌نیافتنی می‌گردد، با او دوست می‌شود یا به او احترام می‌گذارد.

یکشنبه 28 خرداد‌ماه سال 1391 ساعت 04:29 ب.ظ

دوست داشتن و دیوانگی

دوست داشتن -عاشق بودن- یعنی چشم‌پوشی. ندیدن -یا دیدن و نادیده گرفتن- چیزها. پست شمردن نقص‌ها و ناهنجاری‌های کسی در برابر چیزی فراتر -دوست داشته شدن؟-. یعنی خواستن عظمت و بی ارزشی خُردی.

 حالا چه‌کسی را نای عاشق بودن هست؟

جمعه 26 خرداد‌ماه سال 1391 ساعت 11:29 ب.ظ

هوپاتیا

افسانه‌ها باید تنها به عنوان افسانه و اسطوره‌ها تنها به عنوان اسطوره آموخته شوند. آموزش موهومات به عنوان حقایق چیز وحشتناکی است. ذهن کودک آنها را می‌پذیرد و به آنها اعتقاد می‌آورد و در سالهای بعد تنها با سختی و شکنجه می‌تواند از چنگ آنها رهایی یابد. در حقیقت انسان همان طور که برای برقراری حقیقت می‌جنگد باید با خرافات نیز به مبارزه برخیزد. چرا که موهومات، نامحسوس، درک‌ناکردنی و بغرنج هستند و تکذیب آن‌ها به سختی میسر می‌شود.
جمعه 26 خرداد‌ماه سال 1391 ساعت 04:38 ب.ظ

از بلاگستان 2

  • کنترل از راه دور به مادران و پدران ما این امکان را داد که «کانال‌های تلویزیون را مرور کنند». از لحظه فراگیر شدن کنترل از راه دور، اتفاق بزرگی در رسانه تلویزیون افتاد: کاربران مخاطب محض نبودند، آن‌ها می‌توانستند انتخاب کنند.
  • درست است که این انتخاب، محدود به کانال‌های موجود بود، اما به هر حال انتخاب بود. برنامه‌سازان و دست‌اندرکاران آگهی و سرگرمی، باید استراتژی خود را عوض می‌کردند تا بتوانند مخاطبی را که هر لحظه می‌توانست کانال را عوض کند، پای کانال خود نگاه دارند.
  • کنترل از راه دور آغاز عصر «ارتباط متقابل» در رسانه‌های جمعی بود.

کنترل از راه دور تلویزیون / بامدادی



  • دکترسجودی می‌گفت آدم زمانی را که برای «فکر کردن» صرف می‌کند باید روی زمان نوشتن و تولیدش اضافه کند؛ چون آن نوشته‌ها حاصل آن‌همه فکر کردن است. من این حرف را دوست دارم ولی زندگی‌ام پیچیدگی‌های زیادی دارد و واقعیت امر این است که برای «آدم‌های دائم در بحران» آن‌قدر وقت وجود ندارد که به فقط فکر کردن بگذرد.
  • فکر می‌‌کنم بخش بزرگی از زمانی که به تعلل یا فکر کردن گذرانده‌ام می‌توانستم عملاً کار کنم و به آینده توجه کنم. من که از ابتدا می‌دانستم می‌خواهم کجا بروم؛ این پا آن پا کردنم چه بود؟ آدم وقتی می‌خواهد دل به دریا بزند آنقدر سر و سینه‌اش داغ است که یادش نمی‌ماند بررسی کند وسط دریا می‌خواهد چه کند. خیال برش می‌دارد که فکر همه‌چیز را کرده؛ می‌رسد آنجا می‌بیند فکر اکثر جاها را نکرده! روی آب سینه خیز رفتن را نمی‌دانسته؛ هرچه دست و پا می‌زند بیشتر فرو می‌رود.. ته دریا آدم حقارتش را باور می کند.


  • خیال می‌کنم نویسنده‌ها آدم‌های تنهایی هستند، آرمان‌گراهای تنهایی که چون غرق نشده‌اند در روزمرگی، چون با جریانی که آن بیرون می‌گذرد - بیرون از جهانی که برای خودشان ساخته‌اند - یکی نشده‌اند، به چیزهایی واکنش نشان می‌دهند که شاید برای دیگران عادی باشد؛
  • اما نوشتن از این دردها، رام کردن تخیل افسارگسیخته، (گاه) تسلیم تنهایی شدن و ذره ذره تراشیدن گل‌های اضافی این تندیس، رنگ و لعاب دیگری به نویسندگان و زندگی‌شان می‌دهد. از آن‌ها - در نظر دیگران - آدم‌هایی می‌سازد متفاوت، به ظاهر متفکر و اندوهگین. همین تفاوت است که گاهی - و این روزها بیش‌تر از قبل - بعضی را فریب می‌دهد؛ اندوه، یا بهتر است بگویم تظاهر به اندوه، می‌شود مد روز، امری مقدس که نشانه‌ای است از دگراندیشی و روشنفکران را از عوام جدا می‌کند.
  • گمان می‌کنم همان آدم‌های - معمولا - سیاسی هم قبول داشته باشند که در جامعه‌ای با سرانه‌ی مطالعه‌ی غم‌انگیز و کتاب‌هایی که تیراژشان به زحمت به سه هزار نسخه می‌رسد، حرف زدن از تاثیر یک مجموعه داستان، یک رمان یا یک مجموعه شعر بر اکثریت بیگانه با کتاب آن جامعه و روزگار و حال‌شان بیش‌تر شبیه یک شوخی تلخ است.



  • سال آینده باز خردادی می رسد. اینک یک انتخابات دیگر ریاست جمهوری است، محسن رضائی، عزت الله ضرغامی،محمدرضا عارف، علی اکبر ولایتی، علی لاریجانی، محمدباقر قالیباف و دیگران و دیگران از هم اکنون ستادها آراسته اند. اما همه خوب می دانند که هیچ انتخاباتی بدون عنایت کسانی که دوم خردادی بودند و سبز شدند شور نمی پذیرد. نه فقط دنیا را به صرافت مردم سالاری ایرانی نمی اندازد بلکه برعکس کمانه می کند و گواهی بر ضد این می دهد.
  • اما اصلاح طلبان با لبخندی بر لب و امیدی در دل، در حالی که میرحسین موسوی و همسرش زهرا رهنورد در حصرند و شیخ مهدی کروبی شیخ شجاعشان نیز، منتظرند تا رهبر جمهوری اسلامی نامه مصطفی تاج زاده یکی از سخنگویان اصلاحات را جواب دهد که در سومین سالگرد جنبش سبز از وی پرسیده بالاخره به ما می گویید چه شد رای های ما. او که تمام سه سال گذشته را در بند گذرانده در همان نامه تاکید کرده که هزاران بیانیه و مقاله و برنامه و فیلم که ساخته اید اندکی حقیقت قانع کننده در خود نداشت. کسی را قانع نکرد.


  • عجله اگرهم مقصدی داشته باشد گویا همواره مقصودی ندارد. فرهنگ عجله به این معنا، چونان دالی میان تهی یا بدون مدلول می نمایاند که می توان آن را با ساختارهای ناپایدار زندگی  نیز پیوند داد همین طور به فرهنگی نظر داشت که  فرد را در مضیقه و اضطرار قرار می دهد.  گویا همین در مضیقه بودن ماست که فرهنگِ عجله را ایجاد می کند. فرهنگی که بیشتر نشان دهنده ناداشته هاست و فرهنگی که بیشتر بر فقدان ها تکیه دارد: عدم اطمینان، عدم قطعیت و عدم امنیت. مهمترین نشانه  های فرهنگ در مضیقه را می توان در مولفه هایی چون بی ثباتی، بی  نظمی، و عدم استقرار در وضعیت مشخص جست و جو کرد. همه این مولفه  ها یک چیز را نشانه رفته  اند فرار بودن امور در زندگی ایرانی. 
  • عجله تنها فرهنگ ناداشته ها نیست بلکه فرهنگ از دست دادن هم هست و جامعه ای را به ما نشان می دهد که دائما نگران از دست دادن چیزهاست. 
  •  تزلزل مالکیت نشان می داد که داشته های ما درواقع  نه از پیش به خودمان تعلق داشت و نه پس از آن در تعلق ما خواهد ماند.  این ناپایداری جامعه را در وضعیت شوک و حرکت مداوم قرار داده است و افراد باید برای حفظ مالکیت با به تملک در آوردن چیزی اضطراب داشته باشند. هنگامی که این وضعیت با « جامعه کمیابی » قرین می شود زمینه این  شکل از فرهنگ تسریع می شود. جامعه نگران و مضطرب این گونه در مازاد زمان زندگی می کند و مترصد لحظه هایی است که بتواند آن را تصاحب کند بدون آن مالکیتش را تماما تصاحب کرده باشد. 
پیرامون فرهنگ عجله در جامعه ایرانی /جامعه‌شناسی و زندگی روزمره در ایران




  • در فیلمنامه نویسی مرگ باید در نقطه دراماتیک فیلم  رخ دهد. مرگ به ضرورت فیلمنامه اتفاق می افتد اما در زندگی واقعی، مرگ به شدت بی موقع و بی معنی است و فاقد عنصر درام . ان وقت ما خودمان هنگام روایت مرگ، سعی میکنیم که دراماتیکش کنیم. آخرین جملات؛ آخرین تصمیمات؛ چگونگی شنیدن خبرمرگ، رفتار خانواده و نزدیکان در برابر واقعه بخصوص اگر طرف جوان باشد و آرزوها و آینده. توان ما برای نمایشی کردنش بیشتر می شود تا حدی که بعضی اوقات نقشی هم به خودمان می دهیم و  در برابر بقیه کسانی که در برابر این واقعه قرار گرفته اند یک اجرا هم ما می رویم و عموما بازیگران بدی هم هستیم دیدید که…در مراسم ها 
  • اما همه این تلاشهای نمی تواند این واقعیت را پنهان کند که مرگ در زندگی ، بر خلاف فیلمنامه هیچ معنای ندارید حتی چرایی هم ندارد فقط وجود دارد و اصلا به شما و او هیچ ربطی ندارد


سه‌شنبه 23 خرداد‌ماه سال 1391 ساعت 01:27 ق.ظ

یغما گلرویی

حالا که استخونای شاملو زیر سنگ‌ شکسته می‌پوسه

حالا که آخرین چریک داره چکمه‌ی دیکتاتور رو می‌بوسه

حالا که مرکز جهان امروز تخت‌خواب یه نشمه‌ی روسه

دیگه چه فرقی داره دنیامون توی دست کدوم دیوثه


+یغما گلرویی

شنبه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 09:40 ب.ظ

برای پرویز شهریاری : اینک آن انسان

+ معلم ریاضی‌مان آقای «سین» بود. آقای سین کچل بود وعینک ته‌استکانی‌اش را می‌گذاشت نوک دماغش. آقای سین زشت بود و ترس‌ناک بود و بد. یهوه‌ی قدرت‌مندی بود که می‌توانست آزارت بدهد، شکنجه‌ات کند یا بترساندت. برای من –ناخودآگاه لابد- آقای سین شده بود نمادِ ریاضی: بی‌رحم ،‌ دردناک و احمقانه. 

+   «آدم های تک بعدی ، نه خودشان زندگی شایسته ای دارند و نه می توانند معلم زندگی دیگران باشند ... ریاضی دان نه تنها ، باید با هنر و ادبیات ، آشنا باشد ، بلکه باید به این آفریده های زیبای روح انسانی ، عشق بورزد ... و نه تنها هنر و ادبیات ! ریاضی دان باید به تاریخ ، فلسفه ، علوم اجتماعی و ... علاقمند باشد ، موسیقی را دوست داشته باشد و از شعر خوب هم ، لذت ببرد ...»

+  این را پرویز شهریاری- معلم ریاضی- می‌گوید. شهریاری 1305 در کرمان به دنیا آمد و چند ساعت پیش رفت. 91 منهای پنج می‌شود هشتاد و شش. هشتاد و شش سال – با احتساب سال‌های کبیسه- می‌شود سی و یک هزار و چهار صد و یازده روز. می‌شود سی و یک هزار و چهار صد و یازده طلوع خورشید. ولی مهم نیست. شهریاری اگر بود می‌گفت مهم نیست. ریاضیات آقای سین است که جواب را این می‌داند. ریاضیات آقای سین می‌گوید سی و یک هزار و چهار صد و یازده. روز یا شبش هم بیست و پنج صدم دارد.

+. ریاضیات شهریاری ولی می‌گفت پرواز را به خاطر بسپار. ریاضی شهریاری زیبا بود. هنر بود. شهریاری من –و من‌های دیگر را- با ریاضی آشتی داد. ریاضی‌‌ِ شهریاری دوست داشتنی بود و بزرگ.

+  شهریاری زرتشتی بود. شهریاری کمونیست بود. شهریاری معلم ریاضی بود و روزنامه نویس بود و مترجم.  شهریاری انسان بود.

شنبه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 05:21 ب.ظ

وبلاگستان 1

  • صورتِ زنان ایرانی حیاتی متفاوت با جوامع دیگر دارد،  چرا که صورت  در اینجا به نمایندگی از کل بدن ظاهر می ­شود و سخن می­گوید.
  •  اگر به یاد داشته باشیم اسیدپاشی و تخریبِ صورت امری بیشتر معطوف به زنان است، آنوقت شاید اسید پاشی بتواند آن روی سکة توجه افراطی به صورت فرض شود.
  • گویا سازوکار مقدس ­سازی بدنِ بی­صورت هنوز فعال است و همچنان نیروی اولِ دستکاری صورت (غیر دنیایی کردن) با نیروی دوم(دنیایی کردن) در حال جدال است. 
پدیدارشناسی صورت در ایران /  جامعه شناسی و زندگی روزمره در ایران



  • الگوی تفکر مردانه و زنانه در واقع مکمل یکدیگرند و هیچ کدام به تنهایی کامل نیستند. اگر انسان ها می توانستند این دو الگوی تفکری را با هم پیوند دهند، تاثیر آن از همجوشی هسته ای بیشتر بوده و بسیاری از مسائل به ظاهر غیرقابل حل بشر، به صورت خلاقانه ای حل می شد
تفکر زنانه / یونگ (مکتب زوریخ)



  •  اما در چنین لحظاتی که می‌گذرانم، می‌بینم که شبیه به یک تصمیم به زندگی‌ام وارد شده و تازه متوجه شده‌ام که می‌خواهم یک روزی برای خودم خانه‌ای داشته باشم و مامان و بابا را راه ندهم به خانه‌ام تا با بچه‌گربه‌ای که دارم، خوب و خوش زندگی کنم.
لیلی / رویای ناتمام


  • مساله امروز ما، اخلاق و مشکل روشنفکری ما، ناامیدی و آفت جامعه ما، توهم دانش است.
  • به‌نظر من «ادبیات» مادر همه دانش‌ها است، مادر فضیلت است، مادر اخلاق و فلسفه است. ادبیات فراتر از همه اینهاست. کسانی که تنها در رشته‌های دیگر به‌صورت تخصصی کار می‌کنند و می‌خوانند و به ادبیات نمی‌پردازند، هرگز نمی‌توانند رشته خودشان را هم درک کنند. باید با ادبیات شروع کرد. 
  • دو چیز وارونه هستند: لذت را تقسیم کنید بیشتر می‌شود، درد را تقسیم کنید کمتر می‌شود. من هم چون از مطالعه خیلی لذت می‌بردم، خواستم این لذت را با دیگران تقسیم کنم. 
  • نمی‌دانم آدمی که در ذهنش سوال ندارد، اصلا چه‌طور می‌تواند کتاب بخواند؟ چون هنگام خواندن باید با نویسنده درگیر شوی و بپرسی دلیل اینکه می‌گویی چیست، باید کتابی دیگر بخوانی که دلایل له و علیه بیاورند و ببینی طرفدارش چه می‌گوید، ضدش چه می‌گوید؟
  •  ]عبدالله توکل] با همان لهجه ترکی شیرینش می‌گفت: «ببین بدبختی ما این است که 99 درصد مترجمان ما تعداد کتاب‌هایی که ترجمه کرده‌اند، مساوی تعداد کتاب‌هایی است که خوانده‌اند. و حتی گاهی بیشتر از کتاب‌هایی است که خوانده‌اند، چون بعضی از کتاب‌هایی را که ترجمه کرده‌اند، نخوانده‌اند. پس اگر می‌خواهی اجازه من را برای ورود به کار ترجمه داشته باشی، باید به ازای پنجاه کتابی که می‌خوانی یک کتاب ترجمه کنی.
  • وقتی که همزمان سه ترجمه از «هستی و زمان» هایدگر – که کتاب حجیم و دشواری است- منتشر شد و همه هم فروش رفت. فکر کردم، آخر چه کسانی اینها را می‌خوانند؟ مگر چند نفر در مملکت هایدگر می‌خواند؟ این یعنی، فلسفه حالا دیگر برای طاقچه و پز دادن است.
  • یکی از کتاب‌های مجموعه جدید فلسفه درباره این است که آیا common sense - یعنی «عقل سلیم و متعارف» که همه دارند- کافیست که ما راجع به هر چیزی اظهار نظر کنیم؟
  • اصلا به ‌نظر من «افشاگری» یکی از آلوده‌ترین و کثیف‌ترین کارهای ممکن است. یعنی چه افشاگری؟ مردم خودشان چشم و گوش دارند.  گاهی باید به مردم آگاهی بخشید، چون برخی مسایل برملا نیست. اما الان همه چیز عیان است و از پرده برون افتاده. الان بهترین دوران است برای اینکه صبر کنید و آگاهی خود را افزون‌تر کنید
  •  نمی‌شود مثلا از دریدا یا لویناس شروع کنید. باید از اول، از افلاطون شروع کنید، مقدمات را بخوانید تا به اینها برسید. اینها روی شانه گذشتگان ایستاده‌اند و شما هم اگر آنها را نخوانده باشید اینها را هم نمی‌فهمید و بدتر از آن بد می‌فهمید. از نفهمیدن بدتر، بد فهمیدن و توهم دانش است.
  • بله دقیقا، این دادگاه سراسری، وجدان شما است. هیچ دادگاهی مثل وجدان نمی‌تواند آدم را محکوم و ویران کند. اگر وجدانت تو را محکوم کرد دیگر نمی‌توانی زندگی کنی.
  •  ریشه همه مشکلات ما اخلاقی است، مشکلات سیاسی ‌و فرهنگی‌مان هم ریشه اخلاقی دارد، حالا اگر اخلاق را تقویت و ترویج کنیم، گام اول محکمی برای حل مشکلات‌مان برداشته‌ایم
  • . من مردمم را دوست دارم، ولی ستایش‌شان نمی‌کنم، تحقیرشان هم نمی‌کنم، چون خودم یکی از آنها هستم، وقتی با مردم قاطی می‌شوی ضعف‌های خودت را در دیگران می‌بینی و این کمک می‌کند که آدم ایده‌ای را بپروراند.
  • دقت کنید ما نمی‌توانیم آرزو بکنیم که یک آدم آرمانی رییس‌جمهور بشود، همین که کسی باشد که دکان کوچک سیاست را تعطیل نکند و بتوانیم حرف بزنیم یک امکان است. حالا اگر به نظرمان آن دکان بسته است، دکان‌های دیگر که باز هستند، من در آن دکان‌ها فعالیت می‌کنم.
  • شرط معقول بودن (REASONABLE) بسیار مهم است. مسلما با آدم نامعقول نمی‌توانیم توافقی داشته باشیم.
  • من اخلاق را از کامو آموختم، کامو می‌گوید: ناامیدی بزرگ‌ترین گناه، بزرگ‌ترین بی‌اخلاقی است. چون اگر حتی یک نفر به وظیفه خودش عمل کند، احتمال اینکه دو نفر از او الگو بگیرند، هست.
  • آرمان هرگز تحقق پیدا نمی‌کند، درست مثل حقیقت که شما هرگز به آن دست نمی‌یابید و این اتفاقا جزو زیبایی‌های دنیا است. چون اگر به یک چنین دانش کامل می‌رسیدید، زندگی بی‌معنی می‌شد. زندگی تکاپو است، مثلا در تفسیر فلسفه اگزیستانسیالیستی بی‌جهت می‌گویند کامو نهیلیست است، کامو نهیلیست نیست، کامو بزرگ‌ترین ضد نهیلیست است. در «افسانه سیسوفوس» سیسوفوس مدام سنگ بزرگی را به بالای کوهی می‌برد و وقتی سنگ به قله کوه می‌رسد به پایین می‌غلتد. شاید پوچ به نظر بیاید اما همین نفس عمل و زندگی زیباست.
  • خب من جزو تیم بازنده‌ها (به تعبیر شما) هستم، ولی بازنده نیستم، من برنده نهایی هستم. شما ادبیات را خوب نخوانده‌اید، همین است که این تلخ‌اندیشی را در وجودتان سرایت دادند، در رگ‌هایتان جاری کردند. اگر شیرین‌گوشت می‌بودید این شعر فروغ را می‌خواندید: پرنده مردنی‌ست، پرواز را بخاطر بسپار. اندیشه مثل پرواز است و اندیشمند مثل پرنده، کجای این ناامیدی است که می‌گویید این توجیه بازنده‌ها است. گالیله ماند، جوردانو برونو ماند، در آتش سوزاندندش، ولی آیا جوردانو برونو ماند یا آن اسقف‌ها؟ آیا تفتیش عقاید ماند یا جوردانو برونو؟ 
  • یک چیزهایی DILEMMATICاند، یعنی واقعا دو سر طلا هستند. کاری‌شان نمی‌شود کرد، باید راجع به آنها خیلی بحث کرد و جز از طریق یک توافق‌ عمومی و ریشه‌یابی، آن DILEMMA(دوراهی) از بین نمی‌رود. نباید مستقیم سراغ DILEMMA رفت، چون مستقیم حل شدنی نیست باید ریشه آن را پیدا کنید تا وضعیت‌های دو سر طلا هر چه کمتر پیش بیایند. 
ایده های مفت: گفت‌وگو با «خشایار دیهیمی» درباره فعالیت‌هایش در حوزه نشر / شرق



  • “هیچکس نمی‌تواند دو هزار کتاب بخواند. در چهار قرنی که زندگی کرده‌ام بیش از پانزده کتاب نخوانده‌ام. از آن گذشته، باز خواندن اهمیت دارد نه خواندن. چاپ ــ که امروز منسوخ شده است، زیرا گرایش به تکثیر متون گیج‌کننده شده بود ــ یکی از بدترین اختراعات رذیلانه انسان بود”.
  • آینده‌ای که بورخس ترسیم می‌کند، برخلاف آینده‌ای که در بیشتر فیلم‌های تخیلی می‌بینیم، نه آینده‌ای تکنولوژیک، بلکه آینده‌ای است که با بازگشت به بدویت و عقلانیت و حکمت درست زندگی کردن، به جای تقدیس کورکورانه پیشرفت در ابزارسازی، مشخص می‌شود. امّا از دنیای مدرن و بینش مدرن یک چیز در آن باقی مانده است و آن نگاه انتقادی است. 
بورخس و آینده / روبرت صافاریان



  •  خب، اگر از «پانتومیم» و «مافیا» خسته‌ شده‌اید پیشنهاد دیگری برایتان دارم: «روانپزشک‌بازی»
  • صفحه ویکیپدیای فارسی
یک بازی تازه: "روان‌پزشک" / خواب بزرگ



منشور جبهه آزادی / وبسایت مهدی خزعلی


  • پول، مدرک، شغل مناسب و … زمانی خوب هستند که به شما احساس موفقیت بدهند. اینها ممکن است فقط نشانه های موفقیت باشند. همه چیز به احساس شما بستگی دارد.
  • مردمان موفق همیشه در مسیر موفقیت بودند. ثابت ماندن برای آنها معنا نداشت.
نه قانون موفقیت از نگاه دنیل آمن / همینا


  •  و بعد آرزو می کنیم کاش می توانستیم پرواز کنیم ولی نمی توانیم. واقعیت این است که ما بجای دیگران بخودمان نه می گوییم تا کار را برای آنها آسان کرده باشیم. ولی اگر بخواهیم می توانیم پرواز کنیم، اگر به آدمهایی که به ما می گویند :»از بی پا رقاص در نمی آید» گوش نکنیم.
  •  اگر این عیوب را داریم باز می خواهیم علیرغم آنها پرواز بکنیم و اگر نداریم که به ما خدمتی نمی کنند با این حرفهایشان. فکر کردم چقدر خوب است که از این آدمها  دور باشیم. بدون آنها هنوز کار ما سخت هست، ولی با آنها فکر می کنیم سختی یعنی غیر ممکن بودن. در حالیکه اینطور نیست.  هر روز آدمهای زیادی خلافش را ثابت می کنند.
آدم بی پا و دیگران / اقتصاد خرد‌، بازار و خانوار




تنهایی مشکل کوچکی نیست اما راه‌حل دارد / شرق

پنج‌شنبه 28 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 11:00 ب.ظ

در باب بی روحی

+تنها خطری که تهدیدمان می‌کند بی روح شدن است. بی روح شدن بزرگ‌ترین شیطانی‌ست که می‌تواند باشد. بی روح شدن یعنی تبدیل شدن به گیاه. یعنی ضربه‌‌فنی.


+ولی کی می‌گوییم کسی بی روح شده است؟ آن وقت نیست که تنها برای تنش زنده مانده؟


+برای هر دونده ی -هر چه قدر ورزیده- اتفاق می افتد که جسمش می خواهد بایستد. تنش خسته می‌شود. اما با روحش می‌دود. با روانش می‌رقصد. روحش -این ناشناخته- به او می گوید بدو! - یا می گوید run یا courir-. چه می شود که همان روزی ناپدید می‌شود. این بار تنها برای تنش هست. 


+چرا یک آدم بی روح می شود؟ کی این ذخیره ناگهان انرژی #لیبیدو ناپدید می شود. کجا می رود. ربطش با تعارض ها چی‌ست؟

1 2 3 >>