X
تبلیغات
رایتل

هنوز در سفرم

جمعه 21 بهمن‌ماه سال 1390 ساعت 02:05 ق.ظ

مکاشفه زیر دوش

آمد شبی برهنه ام از در
چو روح آب
در سینه اش دو ماهی و در دستش آینه
گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به هم.


من بانگ بر گشیدم از آستان یاس:
(( – آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم! )) 


+ سکوت


+ زور میزنیم که ساکت بمانیم. پر از ناگفته هایی  هستیم یا رازی. رازی که اگر سرش را نگیری به صدای زیری فریاد بر خواهد آورد. که اگر بگویی زبانت خواهد سوخت. ساکت مینشینیم. ساکت بر میخیزیم. میگذاریم مغز استخوانمان را بسوزاند. میگذاریم از درون آبمان کند.


+ یک لحظه است. یک لحظه که میفهمی. یک لحظه که خیس میشوی و بعد انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.  بعد سکوت. بعد سایه ای نیست. بعد هیچ چیز نیست.


+ تلاش نمیخواهد این سکوت. ناگفته ای نیست. رازی نیست...