X
تبلیغات
رایتل

هنوز در سفرم

جمعه 26 خرداد‌ماه سال 1391 ساعت 04:38 ب.ظ

از بلاگستان 2

  • کنترل از راه دور به مادران و پدران ما این امکان را داد که «کانال‌های تلویزیون را مرور کنند». از لحظه فراگیر شدن کنترل از راه دور، اتفاق بزرگی در رسانه تلویزیون افتاد: کاربران مخاطب محض نبودند، آن‌ها می‌توانستند انتخاب کنند.
  • درست است که این انتخاب، محدود به کانال‌های موجود بود، اما به هر حال انتخاب بود. برنامه‌سازان و دست‌اندرکاران آگهی و سرگرمی، باید استراتژی خود را عوض می‌کردند تا بتوانند مخاطبی را که هر لحظه می‌توانست کانال را عوض کند، پای کانال خود نگاه دارند.
  • کنترل از راه دور آغاز عصر «ارتباط متقابل» در رسانه‌های جمعی بود.

کنترل از راه دور تلویزیون / بامدادی



  • دکترسجودی می‌گفت آدم زمانی را که برای «فکر کردن» صرف می‌کند باید روی زمان نوشتن و تولیدش اضافه کند؛ چون آن نوشته‌ها حاصل آن‌همه فکر کردن است. من این حرف را دوست دارم ولی زندگی‌ام پیچیدگی‌های زیادی دارد و واقعیت امر این است که برای «آدم‌های دائم در بحران» آن‌قدر وقت وجود ندارد که به فقط فکر کردن بگذرد.
  • فکر می‌‌کنم بخش بزرگی از زمانی که به تعلل یا فکر کردن گذرانده‌ام می‌توانستم عملاً کار کنم و به آینده توجه کنم. من که از ابتدا می‌دانستم می‌خواهم کجا بروم؛ این پا آن پا کردنم چه بود؟ آدم وقتی می‌خواهد دل به دریا بزند آنقدر سر و سینه‌اش داغ است که یادش نمی‌ماند بررسی کند وسط دریا می‌خواهد چه کند. خیال برش می‌دارد که فکر همه‌چیز را کرده؛ می‌رسد آنجا می‌بیند فکر اکثر جاها را نکرده! روی آب سینه خیز رفتن را نمی‌دانسته؛ هرچه دست و پا می‌زند بیشتر فرو می‌رود.. ته دریا آدم حقارتش را باور می کند.


  • خیال می‌کنم نویسنده‌ها آدم‌های تنهایی هستند، آرمان‌گراهای تنهایی که چون غرق نشده‌اند در روزمرگی، چون با جریانی که آن بیرون می‌گذرد - بیرون از جهانی که برای خودشان ساخته‌اند - یکی نشده‌اند، به چیزهایی واکنش نشان می‌دهند که شاید برای دیگران عادی باشد؛
  • اما نوشتن از این دردها، رام کردن تخیل افسارگسیخته، (گاه) تسلیم تنهایی شدن و ذره ذره تراشیدن گل‌های اضافی این تندیس، رنگ و لعاب دیگری به نویسندگان و زندگی‌شان می‌دهد. از آن‌ها - در نظر دیگران - آدم‌هایی می‌سازد متفاوت، به ظاهر متفکر و اندوهگین. همین تفاوت است که گاهی - و این روزها بیش‌تر از قبل - بعضی را فریب می‌دهد؛ اندوه، یا بهتر است بگویم تظاهر به اندوه، می‌شود مد روز، امری مقدس که نشانه‌ای است از دگراندیشی و روشنفکران را از عوام جدا می‌کند.
  • گمان می‌کنم همان آدم‌های - معمولا - سیاسی هم قبول داشته باشند که در جامعه‌ای با سرانه‌ی مطالعه‌ی غم‌انگیز و کتاب‌هایی که تیراژشان به زحمت به سه هزار نسخه می‌رسد، حرف زدن از تاثیر یک مجموعه داستان، یک رمان یا یک مجموعه شعر بر اکثریت بیگانه با کتاب آن جامعه و روزگار و حال‌شان بیش‌تر شبیه یک شوخی تلخ است.



  • سال آینده باز خردادی می رسد. اینک یک انتخابات دیگر ریاست جمهوری است، محسن رضائی، عزت الله ضرغامی،محمدرضا عارف، علی اکبر ولایتی، علی لاریجانی، محمدباقر قالیباف و دیگران و دیگران از هم اکنون ستادها آراسته اند. اما همه خوب می دانند که هیچ انتخاباتی بدون عنایت کسانی که دوم خردادی بودند و سبز شدند شور نمی پذیرد. نه فقط دنیا را به صرافت مردم سالاری ایرانی نمی اندازد بلکه برعکس کمانه می کند و گواهی بر ضد این می دهد.
  • اما اصلاح طلبان با لبخندی بر لب و امیدی در دل، در حالی که میرحسین موسوی و همسرش زهرا رهنورد در حصرند و شیخ مهدی کروبی شیخ شجاعشان نیز، منتظرند تا رهبر جمهوری اسلامی نامه مصطفی تاج زاده یکی از سخنگویان اصلاحات را جواب دهد که در سومین سالگرد جنبش سبز از وی پرسیده بالاخره به ما می گویید چه شد رای های ما. او که تمام سه سال گذشته را در بند گذرانده در همان نامه تاکید کرده که هزاران بیانیه و مقاله و برنامه و فیلم که ساخته اید اندکی حقیقت قانع کننده در خود نداشت. کسی را قانع نکرد.


  • عجله اگرهم مقصدی داشته باشد گویا همواره مقصودی ندارد. فرهنگ عجله به این معنا، چونان دالی میان تهی یا بدون مدلول می نمایاند که می توان آن را با ساختارهای ناپایدار زندگی  نیز پیوند داد همین طور به فرهنگی نظر داشت که  فرد را در مضیقه و اضطرار قرار می دهد.  گویا همین در مضیقه بودن ماست که فرهنگِ عجله را ایجاد می کند. فرهنگی که بیشتر نشان دهنده ناداشته هاست و فرهنگی که بیشتر بر فقدان ها تکیه دارد: عدم اطمینان، عدم قطعیت و عدم امنیت. مهمترین نشانه  های فرهنگ در مضیقه را می توان در مولفه هایی چون بی ثباتی، بی  نظمی، و عدم استقرار در وضعیت مشخص جست و جو کرد. همه این مولفه  ها یک چیز را نشانه رفته  اند فرار بودن امور در زندگی ایرانی. 
  • عجله تنها فرهنگ ناداشته ها نیست بلکه فرهنگ از دست دادن هم هست و جامعه ای را به ما نشان می دهد که دائما نگران از دست دادن چیزهاست. 
  •  تزلزل مالکیت نشان می داد که داشته های ما درواقع  نه از پیش به خودمان تعلق داشت و نه پس از آن در تعلق ما خواهد ماند.  این ناپایداری جامعه را در وضعیت شوک و حرکت مداوم قرار داده است و افراد باید برای حفظ مالکیت با به تملک در آوردن چیزی اضطراب داشته باشند. هنگامی که این وضعیت با « جامعه کمیابی » قرین می شود زمینه این  شکل از فرهنگ تسریع می شود. جامعه نگران و مضطرب این گونه در مازاد زمان زندگی می کند و مترصد لحظه هایی است که بتواند آن را تصاحب کند بدون آن مالکیتش را تماما تصاحب کرده باشد. 
پیرامون فرهنگ عجله در جامعه ایرانی /جامعه‌شناسی و زندگی روزمره در ایران




  • در فیلمنامه نویسی مرگ باید در نقطه دراماتیک فیلم  رخ دهد. مرگ به ضرورت فیلمنامه اتفاق می افتد اما در زندگی واقعی، مرگ به شدت بی موقع و بی معنی است و فاقد عنصر درام . ان وقت ما خودمان هنگام روایت مرگ، سعی میکنیم که دراماتیکش کنیم. آخرین جملات؛ آخرین تصمیمات؛ چگونگی شنیدن خبرمرگ، رفتار خانواده و نزدیکان در برابر واقعه بخصوص اگر طرف جوان باشد و آرزوها و آینده. توان ما برای نمایشی کردنش بیشتر می شود تا حدی که بعضی اوقات نقشی هم به خودمان می دهیم و  در برابر بقیه کسانی که در برابر این واقعه قرار گرفته اند یک اجرا هم ما می رویم و عموما بازیگران بدی هم هستیم دیدید که…در مراسم ها 
  • اما همه این تلاشهای نمی تواند این واقعیت را پنهان کند که مرگ در زندگی ، بر خلاف فیلمنامه هیچ معنای ندارید حتی چرایی هم ندارد فقط وجود دارد و اصلا به شما و او هیچ ربطی ندارد