گاهی یک صحنهٔ کوتاه در خیابان، بیشتر از دهها خبر و تحلیل در ذهن آدم میماند. امروز تصویری تلخ دیدم: دو دختر موتورسوار، در حرکتی ناشیانه تعادلشان را از دست دادند و بر سطح خیابان افتادند؛ لحظهای بعد، خودرویی سنگین از کنارشان گذشت و صحنه به حادثهای هولناک بدل شد. نمیخواهم درباره جزئیات این اتفاق داوری کنم؛ از فاصلهٔ دور، هیچکس نمیتواند همهٔ واقعیت را بداند. اما همان تصویر، مرا به فکر فرو برد؛ به اینکه خیابان با بیاحتیاطی شوخی ندارد و مرگ، پیش از آنکه جنسیت بشناسد، نتیجهٔ تصمیمهای چند ثانیهای ماست.
سالهاست مرگهای خیابانی و حادثههای پرخطر بیشتر با مردان گره خوردهاند. بسیاری از پسرها و مردها، گاهی برای سرعت، هیجان یا اثبات شجاعت، خطری را میپذیرند که ارزشش را ندارد. سبقت بیجا، رانندگی پس از خستگی یا مصرف الکل، سرعتگرفتن برای خودنمایی و بیاعتنایی به کلاه ایمنی، همگی میتوانند یک زندگی را در چند ثانیه به خاطره تبدیل کنند. در چنین موقعیتهایی، چیزی که «جسارت» نامیده میشود، اغلب فقط بیاحتیاطیای است که هنوز پیامدش نرسیده است.
اما وقتی زنان نیز بیش از گذشته وارد فضاهایی میشوند که پیشتر مردانه تلقی میشد، نباید این تغییر را با «تساوی در مرگ» اشتباه گرفت. حضور زنان در موتورسواری یا هر فعالیت دیگری، بهخودیخود نه نشانهٔ حماقت است و نه دلیلی برای سرزنش. مسئله، جنسیت نیست؛ مسئله آموزش، مهارت، تجهیزات ایمنی، شناخت خطر و مسئولیتپذیری است. اگر کسی بدون آموزش کافی سوار موتورسیکلت شود، خیابان به او فرصت زیادی برای آزمونوخطا نمیدهد؛ فرقی هم نمیکند زن باشد یا مرد.
پژوهشی دربارهٔ ۶۹۴۷ بیمار بستریشده پس از سوانح موتورسیکلت در تایوان، در فاصلهٔ سالهای ۲۰۰۹ تا ۲۰۱۳، تفاوتهایی میان الگوی آسیب زنان و مردان پیدا کرد؛ بااینحال، پس از همسانسازی عوامل مؤثر مانند استفاده از کلاه ایمنی و مصرف الکل، جنسیت بهتنهایی تأثیر معناداری بر مرگومیر نداشت. این یافته یادآوری میکند که رفتارهای پرخطر و شرایط حادثه، از برچسبهای جنسیتی مهمترند. منبع پژوهش
پس شاید بهتر باشد بهجای اینکه بگوییم موتورسواری دخترها کفهٔ مرگومیر را به مردان نزدیک میکند، از خودمان بپرسیم چرا هنوز مرگ را هزینهٔ طبیعی هیجان میدانیم. چرا باید کسی برای اثبات استقلال، شجاعت یا متفاوتبودن، جانش را در معرض خطری قرار دهد که با چند جلسه آموزش، یک کلاه ایمنی مناسب و اندکی خویشتنداری کمتر میشود؟ این صحنه برای من نشانهٔ پیروزی یا شکست هیچ جنسیتی نیست. فقط یادآوری دردناکی است که خیابان، جای نمایش قدرت نیست. مرگ در پایان راه، نه مردانه است و نه زنانه؛ اما پیشگیری از آن میتواند کاملاً انسانی باشد. کاش پیش از آنکه صدای ترمز و برخورد، خاطرهای جبرانناپذیر بسازد، یاد بگیریم آهستهتر برانیم، بهتر بیاموزیم و جان خود و دیگران را جدیتر بگیریم.
امروز در میان غبار خاطرات به ایستگاهی رسیدم که سالها پیش از آن عبور کرده بودم. خاطره مثل یک عکاس قدیمی است. گاهی تصویررا تار میکند گاهی با تمام جزییات، رنگ و بویش را به ما بر میگرداند.
من همیشه معتقد بوده ام که هر انسان، مجموعه ای از خاطرات است که در طول زمان صیقل خورده اند. تصمیم گرفتم این خاطرات اینفکرهای نیمه نمام و این احساسات بی پناه را اینجا جمع کنم. دوست دارم بدانم دیگران هم وقتی به عقب نگاه میکنند چه ایستگاه هاییدر دل شان گم کرده اند